



این روزها، بیشتر دلم می خواهد طراحی کنم . دست ها، چهره ها و فیگور آدمها بعد از یک دوره کار طبیعت بیجان هایی که به محض دیدنشان و حس کردنشان برایم از هر انسانی جاندارتر بودند لذت بخشند... همین که ذغال میگیرم دستم انگار تمام انرژی از لابلای زندگی از میان سلولهای زنده اش به پوست دستم رخنه میکند. جادویش را دوست دارم وقتی من را می رباید. گاه میگذارم ببردم تا رنسانس ، تا فلورانس .
دلتان اگر این روزها برای یک نمایش روان اما قوی تنگ شده " خشکسالی و دروغ" محمد یعقوبی را ببینید.
سالومه جان از تو ممنونم. ساعتها داشتم تابلوهای زیبایت را نگاه میکردم. لذت میبردم.
فیس بوک فیلتر است و هر کاری کردم آدرس ایمیلات را نداشتم اما از بخت خوش این جا را پیدا کردم. خوب و خوش و موفق باشی.
سپینود | یکشنبه، ۱۲ مهرماه ۱۳۸۸، ۳:۱۸ بعدازظهر
همیشه به اونهایی که برای حسهاشون بومی، قلمی، سازی، چیزی داشتند حسادت کردم. به دستهای هنرمندت حسادت میکنم و دوستشون دارم. روزهات شاد.
S. | دوشنبه، ۱۳ مهرماه ۱۳۸۸، ۵:۴۵ بعدازظهر