


انگار همین عصری همسرت قدرت خانم سرش را روی شانه های تو گذاشته یک دستت حایل او شده و در دست دیگرت آقا ابوالحسن، بیلچه پلاستیکی قرمزی گرفته ای سرش متصل به زمین و به چشمهای ما لبخند میزنی. قارقار کلاغها از آسمان عمارت میگذرد و من را به روزهای زندگی تو میبرد. آمدم بنویسم که سالهاست خطوط انگشتان تو بر مجسمه هایت نشسته دیدم هادی سیف نوشته " جسم خمیده اش را دیدی باور نکن او هنوز با قامت راست در بلندای میادین شهرها ایستاده است."( نقل شفاهی از نویسنده)... خط سایه، روی کاشی های پشت بام عمارت میلغزد و من دوباره به عکس تو خیره میشوم که با موهای سپیدت روی سرسره نشسته ای و میخندی. نوشین دختت اشک میریخت و لبخند میزد هنگام خاطراتت.
من اما یک چشمم به طرحی گچی از تو بود، پدر مهربان مجسمه سازی معاصر و یک چشمم به مادرش، لیلیت تریان نازنین
و سکوت برای همه ی تیشه هایی که با مهر زدی و ماندی.
به بهانه نشست پژوهشی هنر/ نکوداشت ابولحسن خان صدیقی /عمارت عین الدوله- 8 اردیبهشت 88