مانا
انگار همین عصری همسرت قدرت خانم سرش را روی شانه های تو گذاشته یک دستت حایل او شده و در دست دیگرت آقا ابوالحسن، بیلچه پلاستیکی قرمزی گرفته ای سرش متصل به زمین و به چشمهای ما لبخند میزنی. قارقار کلاغها از آسمان عمارت میگذرد و من را به روزهای زندگی تو میبرد. آمدم بنویسم که سالهاست خطوط انگشتان تو...
ادامه
کمی نزدیک تر
Yerevan, Republic square...
ادامه