


نمایشنامه ی سه دقیقه ای ات را که حالا شده چهار دقیقه برایم می خوانی و من لابلای کلماتت و لابلای سکوت هایت قدم می زنم. می دانی ... آن دفتر قرمزت انگار به من می گوید پر از راز است و انگار که دل من بخواهد کودکی کند و شیطنت و یک شب که تو خوابی ...
بیش از آن اما دفتر قرمزت روی میز قرمز اتاق به من می گوید که رها نخواهند شد بعضی کلماتت و تو خواهی نوشت تا ابد و من هر بار که مخاطب احتمالی تو باشم از هیجان شروع نمایش دلم هری بریزد و در میانش زندگی کنم تا از تمام شدنش کمتر غصه بخورم و در پایان هم بر خیزم به پاس تو و همه ی کلماتت و همه ی بودنت.
چه خوشبختم که هستی
چه خوشبختم که می توانم تمام 3:30 ها تا 3:45 ها منتظرت باشم که بیایی خانه.
چه خوشبختم که می توانم کتاب هدیه ات بدهم و صفحه اولش بنویسم: برای سالومه عزیزم
که دوستش دارم.
سمیرا | چهارشنبه، ۹ مردادماه ۱۳۸۷، ۰:۲۲ صبح
يه لحظه دلتنگ وبلاگش شدم
نمیدونم هنوز وبلاگه هست
مینویسه یا نه
--------------------------------
آب عزیز
ممنون از کامنت ها
سمیرا در حال حاضر توی دفتر قرمزش می نویسه و وبلاگ نداره .
اب | جمعه، ۲۵ مردادماه ۱۳۸۷، ۳:۱۳ بعدازظهر
خیلی حس داشت شاید اگه یه خط بیشتر بود اشک ام رو دیگه نگه نمی داشتم ..
-------------------------------------------
هدا جان خوشحالم که اینجایی . شاد باشید.
هداک | سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۷، ۵:۵۷ بعدازظهر