


دیر گچین- حوالی ورامین
صدایت را که می شنوم دلم برای همه ی آن روزها تنگ می شود. برای تو... برای تئاترهایی که با هم دیدیم... برای لذت آن پیاده روی از گالری هما تا ونک، آن روز که اطمینانی کارهایمان را مثلا نقد می کرد و تو هنوز دچار جوشهای آن آبله مرغان بودی... دلم برای توی سه سال پیش تنگ می شود، با آن مانتوی ارغوانی در کافه بلاگ نشسته ای و در دفتر سیمی بزرگت چیز می نویسی... دلم برای همه ی آن روزها تنگ می شود وقتی خنده هایت را می شنوم و راه گلویم باز می شود وقتی بی ترس می گویم دلم برایت تنگ شده ..حتی اگر امروز تو مرتبط با گذشته ی من باشد... دست دست کردم تا بهت زنگ زدم ... از لرزش صدایم می ترسیدم و از بغضی که از عصر امانم نمی دهد... دلم برای آن یکی شور می زند ... دو بار می پرسم خوبی؟ و جوابی نمی گیرم... نمی دانم الان وسط کدام کویر شاملو می خواند که پیغامم را نمی گیرد... خوبم دختر و می دانم که هر دو در برابر شاید اندوه دیگری سکوت کردیم و حرفی نداشتیم اما خوب باش دختر... نه .. نمی گویم سهمت نبود یا قسمتت ... اما بگذار آنچه چهار پنج ماه آینده برایت می آورد را با انگشتان باریکت بگیری. آن وقت شاید هر دویمان بفهمیم چرا قسمتمان نبود... دلم نمیخواهد قطع کنم ، بیش از حد از در و دیوار حرف می زنم ... به همه سلام برسون. خدا حافظ و این آغاز پریشانی امشبم ....
شاید باید دست گذاشت روی دست و نگاه کرد...شاید باید کاری کرد که گذشته اگر خوب بوده برگردد سر جای اول اش... شاید باید گفت می خواهم برگرد ام سر جای اول ام ... شاید باید پیش رفت...باید فراموش کرد... باید زد زیر همه چیز ... معلوم نیست کدام یکی درست است هر کسی راهی را می رود و هیچ کس نمی گوید که چه شد . یعنی فرصت اش نمی شود . دل ام می خواست به جای صدای تنهات تصویر ات را هم داشت ام کنار ام . من تغییر کرده ام اما دار ام سعی می کنم همان دختر دبیرستانی ای که بود ام باشم . همان خنده هام را بکن ام ... همان نگاه ... دل ام می خواهد آبله مرغان بگیر ام باز اصلن ! می بینم ات توی همین روز های پیش رو . همین حوالی . همین نزدیکی . بدست نیاوردن من انگار دارد عادی می شود خدا کند " قسمت نبودن " تو هم دیگر به پریشانی شبانه ختم نشود . فعلن باید خندید انگار.
----------------------------------------------------------
پریشانی گاه به گاهم به خاطر قسمت نبودن نیست. دلیل دیگه ای داره. آدم گاهی بهتر می بینه قسمتش نباشه . من خوبم و می خندم . می بینمت با لبخند :)
ارنواز | سه شنبه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۶، ۲:۳۸ بعدازظهر