برسد به دست مرجانه
سلام مرمر جان احوالت ؟ من برگشتم . حالم؟ نمی دونم . اما اینجام . نه با روز نوشت هام و نه با دیروز نوشت هام .
شاید با روزنگاره هام و گاه با امروزنگاره هام.
مرمر جان قربانت به امید دیدارت
سرکار خانم پزشکپور از حسن سلیقه شما و کارهای جاکومتی متشکرم و برای شما آرزوی شادکامی دارم
علیرضا | پنجشنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۶، ۹:۳۱ بعدازظهر
برسد به دست سالومه :
سلام سالی جان. از حال ما اگر پرسیده باشی ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که شادمانی بی سببش نامیده اند .
خوبه که در امروز زندگی کنیم بدون ترس از فردا و کینه از دیروز
این هنریه که همه ندارند و امیدوارم ما داشته باشیم. سخته ولی ممکن باور کن
می بوسمت دختر!
پانوشت: راستی ! چه آرامش قشنگی داشت اون خانم میل و کاموا به دست کنار پنجره و رادیاتور . چی تو فکرش میگذره وقتی داره دونه ها رو یکی یکی به هم می بافه ؟
مرجانه | سه شنبه، ۱۴ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۱:۴۹ بعدازظهر
(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)
Name:
Email Address:
URL:
Remember personal info?
Comments:
سرکار خانم پزشکپور از حسن سلیقه شما و کارهای جاکومتی متشکرم و برای شما آرزوی شادکامی دارم
علیرضا | پنجشنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۶، ۹:۳۱ بعدازظهر
برسد به دست سالومه :
سلام سالی جان.
از حال ما اگر پرسیده باشی ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که شادمانی بی سببش نامیده اند .
خوبه که در امروز زندگی کنیم
بدون ترس از فردا و کینه از دیروز
این هنریه که همه ندارند و امیدوارم ما داشته باشیم.
سخته ولی ممکن
باور کن
می بوسمت دختر!
پانوشت:
راستی ! چه آرامش قشنگی داشت اون خانم میل و کاموا به دست کنار پنجره و رادیاتور .
چی تو فکرش میگذره وقتی داره دونه ها رو یکی یکی به هم می بافه ؟
مرجانه | سه شنبه، ۱۴ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۱:۴۹ بعدازظهر