


پاییز امسال هم با آمدنش یک چیز خوب آورد. شروع یک مجموعه ی جدید و تجربه ی زندگی جدید من با این پروژه . این همان چیزی ست که خاص این مرحله از یادگیری ست ... همان که هر لحظه نگاهم و فکرم را با خودش می برد . هر کاری که به مجموعه ام اضافه می شود حکم شروع زندگی ست. با شروع هر کدامشان من میمیرم و با دنیا آمدنشان زنده می شوم. همه ی عکسهایم همه نوشته هایم و همه فکرهایم مال آن ها میشود یکهو میبینم نیستم، اما ... آن ها هر روز جان دوباره می گیرند....


این روزها، بیشتر دلم می خواهد طراحی کنم . دست ها، چهره ها و فیگور آدمها بعد از یک دوره کار طبیعت بیجان هایی که به محض دیدنشان و حس کردنشان برایم از هر انسانی جاندارتر بودند لذت بخشند... همین که ذغال میگیرم دستم انگار تمام انرژی از لابلای زندگی از میان سلولهای زنده اش به پوست دستم رخنه میکند. جادویش را دوست دارم وقتی من را می رباید. گاه میگذارم ببردم تا رنسانس ، تا فلورانس .
دلتان اگر این روزها برای یک نمایش روان اما قوی تنگ شده " خشکسالی و دروغ" محمد یعقوبی را ببینید.


آب مرکب روی کاغذ
یه وقتایی به برکت تیره ترین رنگ دنیا روزگارت کمی رنگی میشود.

جمعه اول خرداد
بادبادک پرانی

یک وقتهایی میشود که دلت بخواهد چیزهایی بسازی جز نقاشی و عکس و طراحی. یک وقتهایی میشود که دلت بخواهد اگر طول زندگیت شاید دراز نباشد عرضش آنقدر زیاد شود که برای خلق تصویر و دست ساخته هایت و برای شنیدن و دیدن و یاد گرفتن لحظه ها را دوست داشته باشی. یک وقتهایی دلت میخواهد به دوستی بگویی تصویرها و نوشته هایش از آنهایی است که دلت لک میزند برای عریض شدن زندگی .
+ تیتر این پست به پیروی از وبلاگ اولدفشن و به منظور قدردانی از نویسنده ارجمندش میباشد.
انگار همین عصری همسرت قدرت خانم سرش را روی شانه های تو گذاشته یک دستت حایل او شده و در دست دیگرت آقا ابوالحسن، بیلچه پلاستیکی قرمزی گرفته ای سرش متصل به زمین و به چشمهای ما لبخند میزنی. قارقار کلاغها از آسمان عمارت میگذرد و من را به روزهای زندگی تو میبرد. آمدم بنویسم که سالهاست خطوط انگشتان تو بر مجسمه هایت نشسته دیدم هادی سیف نوشته " جسم خمیده اش را دیدی باور نکن او هنوز با قامت راست در بلندای میادین شهرها ایستاده است."( نقل شفاهی از نویسنده)... خط سایه، روی کاشی های پشت بام عمارت میلغزد و من دوباره به عکس تو خیره میشوم که با موهای سپیدت روی سرسره نشسته ای و میخندی. نوشین دختت اشک میریخت و لبخند میزد هنگام خاطراتت.
من اما یک چشمم به طرحی گچی از تو بود، پدر مهربان مجسمه سازی معاصر و یک چشمم به مادرش، لیلیت تریان نازنین
و سکوت برای همه ی تیشه هایی که با مهر زدی و ماندی.
به بهانه نشست پژوهشی هنر/ نکوداشت ابولحسن خان صدیقی /عمارت عین الدوله- 8 اردیبهشت 88

Yerevan, Republic square

Ararat

Republic Square – Government house

Republic Square – National Gallery

Cascade

Saint epistmem church

Edjmiatzin church

Hairavank Monastery

Geghard

Sevan Lake

Garni Temple