


طراحی با مداد و گچ سفید

همه ي روزها، همه روزهاي بد خوبند. همه ي روزهايي كه يك نفر ميميرد، همه ي روزهايي كه يك نفر ديگر نيست، روي تختش نخوابيده و صدايش از پشت تلفن ديگر نمي آيد. همه ي اين روزها، همه ي اين روزهايي كه ميرويم و درخت پايين پايش ميكاريم. همه ي روزهاي بد خوبند اگر همه ي آنهايي كه ميميرند نشسته باشند كنارمان..

بهارانه اول من
خطوط اسفندانه


پاییز امسال هم با آمدنش یک چیز خوب آورد. شروع یک مجموعه ی جدید و تجربه ی زندگی جدید من با این پروژه . این همان چیزی ست که خاص این مرحله از یادگیری ست ... همان که هر لحظه نگاهم و فکرم را با خودش می برد . هر کاری که به مجموعه ام اضافه می شود حکم شروع زندگی ست. با شروع هر کدامشان من میمیرم و با دنیا آمدنشان زنده می شوم. همه ی عکسهایم همه نوشته هایم و همه فکرهایم مال آن ها میشود یکهو میبینم نیستم، اما ... آن ها هر روز جان دوباره می گیرند....


این روزها، بیشتر دلم می خواهد طراحی کنم . دست ها، چهره ها و فیگور آدمها بعد از یک دوره کار طبیعت بیجان هایی که به محض دیدنشان و حس کردنشان برایم از هر انسانی جاندارتر بودند لذت بخشند... همین که ذغال میگیرم دستم انگار تمام انرژی از لابلای زندگی از میان سلولهای زنده اش به پوست دستم رخنه میکند. جادویش را دوست دارم وقتی من را می رباید. گاه میگذارم ببردم تا رنسانس ، تا فلورانس .
دلتان اگر این روزها برای یک نمایش روان اما قوی تنگ شده " خشکسالی و دروغ" محمد یعقوبی را ببینید.


آب مرکب روی کاغذ
یه وقتایی به برکت تیره ترین رنگ دنیا روزگارت کمی رنگی میشود.

جمعه اول خرداد
بادبادک پرانی